باغ بهشتي
پيك بهاري رسا ن سوي چمن باد را خوش تو سلامم رسان شهر گناباد را
طرفه گذر ميكني سوي بلنداي عشق
عطر بهاري بزن بيشه فرهاد را
سوي وطن ميروي دشت و دمن ميروي
كاش كه مي آمدم تا به كنارش كمي
ياد كنم از پدر خصلت اجداد را
كهنه چنار ي بلند بسته مرا در كمند
تا كه دلم پركشد روضه آباد را
در ده ديسفان روم سوي عزيزان روم
تحفه باد صبا خلقت ايجاد را
يك ره از آنجا برو صبح گه اش را نگر
سادگي مردمش لطف خداد داد را
معدن عشق و وفا حلقه اوتاد علم
عالم فيضش بگودكتر و جراح را
خفته بزير لحد بس نفر از اين ديار
شاعر و عارف نگر بر درو ديوار را