ني لبك ميزدندو ميخواندند و قناريهايي كه به آواز خوش خويش به ده مي رفتند
و كبوترهايي كه پرواز نمودند به اندازه اوج بشريت
و درختان چناري كه به اندازه آب قد كشيدند و ماندند
و كهن سرو قديمي كه به ارابه مرگ سوخت و خاك شد و نامش ماند
و كهن برج ده ما كه فقط نامش ماند
قلعه مخروبه ، روستايي ناشاد ، فبرهايش آباد
مردهايي غمگين و زناني رنجور
دختراني دم بخت ، پسرانش رفتند
مردهايش در خاك و زنان منتظر باد خزان
تاكسي ها هر عيد چه فراوان ميشه
وقت تعطيلي تهران ميشه
زردو قرمز همه بر ميگردند شاد ميشه دلها
و پدر مادرها چه به وجد مي آيند
كودكاني زيبا در دل كوچه و دشت ميدوند چون آهو
و بهاري دلشاد ميشود در همه جاها آغاز
عيد هم ميگذرد به خوشي، اما غم
ميشود ديده به چشمان پدر مادرها
بار بر مي بندند ميهمانان فردا
ميروند اما باز بر ميگردند
ولي افسوس كه خيلي دير است
مادري پير ز دنيا رفته چشم بر راه مسافر هايش مانده اما
پدري پير فرو بسته زدنيا چشمان
منتظر ماند ولي نيست خبر
مرده با حسرت ديدار رخ فرزندش
لشكر مرگ به ده مي تازد
غول هجرت كمكش مي كند تا ريشه اين كهنه ده ، را بكند
مردها مي آيند ميروند همچون باد
و زنهاشان همراه كودكان بيگانه
بچه هاي غربت بي خبر از شجره
باز تنها ميشند كوچه هاي خاكي
گوئيا خاك سر لج دارد
آسمان هم دعوا
تا نماند زرعي تانماند كشتي
آبها بي رمقند
و درختان تشنه
كوچه هايي خالي ، خانه هايي خلوت باز هم قصه هجرت
ميشود تكرار چون پارو پار و پارو..................
شعر از ديسفاني تنها مرداد 85
كوچه ها خلوت شده ، خانه ها خالي
دشتها ساكت ، مزرعه بي آب
بوته ها خشكيده ، سبزه ها پژمرده
مردمي افسرده ، چشم بر در مانده
خاطرات شبها روي دلها مانده
روزهاي زيبا دشتهاي پرگل كوچه هاي لبريز
كودكان شادان ، مردماني خوشحال
خانه هايي مسكون ، سبزه هايي مجنون
آبشاري پر آب ، كودكاني بي تاب، دشتها از گل سير
گاوها رو به چرا ،گوسفند در صحرا
زان همه شور و نشاط خاطراتي مانده
عيدهايي چون گل خانه هايي پر مهر
نانهايي بريان ، ديگهايي جوشان
گاوهاي پرشير ، كودكاني شاداب
باغهاي زيبا ، غنچه هاي بادام
دشتهايي سرسبز ، زارعاني دلشاد كه به همراهي آب
ني لبك ميزدندو ميخواندند و قناريهايي كه به آواز خوش خويش به ده مي رفتند
و كبوترهايي كه پرواز نمودند به اندازه اوج بشريت
و درختان چناري كه به اندازه آب قد كشيدند و ماندند